تابستون کوتاهه

تغیرات

سلام امروز اومدم تمام پست های قبلی رو پاک کردم

اصلا بی دلیل نیست خسته شدم از لوس بودن این تنها چیزی نیست که

میتونم بگم

خسته شدم از اینکه خودمو پشت این نقاب پنهان کردم برای اینکه

کسی نفهمه تو مغز ِ نداشتم دارم به چه موضوعی فکر میکنم

میخوام بگم 18 سال شد که زندگی کردم وبدبختانه چند ماه دیگه هم میشه 19 سال

من هنوز نفهمیدم اصلا زندگی کردن یعنی چی

هیچ خاطره ای ندارم به جز از دوران کودکی

که اونم باعث میشه با خاطره های اون موقع

همزاد پنداری کنم(چه کلمه ای مذخرفی) وبه جای اینکه مثل یه دختر 18 ساله

برخورد کنم مثل یه دختر دیوونه ی 8 ساله برخورد میکنم

کسی که تو اوج نوجوونی باهاش دوست شدم وعاشقش شدم اونم وقتی 16 سالم بود

تا همین یک ماه ونیم پیش بدترین ضربه هارو به من زده

هنوز نمیدونم بهش چه حسی دارم اما اتفاق های دست به دست هم

دادن تابه مرور زمان خودش عشق وعلاقه منو نسبت به خودش کمرنگ و

کمرنگ تر کن

راستشو بگم  یعنی اینجا تنها جایی ِ که دارم راستشو میگم

فراموش نکردم،وانمود میکنم به فراموش کردن ویه جورایی سعی میکنم فراموش کنم

از خاطرات فرار میکنم وجرات ندارم بمونم ونگاه کنم به روزهایی که با

اون گذشت(حتی خیلی روزا تو نبودش با اسم و یادش گذشت)

تمام دفتر خاطراتمو انداختم توی دریا خوبیه بچه ی شمال بودن همینه

البته بماند چه مدل دوروغ هایی گفتم تا اجازه دادان 10minاز خونه برم بیرون

به دوستام هم گفتم اون خاطرات دیگه هیچ ارزشی نداشت که

نگه شون دارم اما اگه ارزش نداشت مینداختم شون تو سطل زباله یا اگه

فراموش کرده بودم مهر باطل ِ سوزوندن وبهش میزدم

میدونم که اگه یک بار دیگه اون خاطرات میخوندم یا اگه یه بار دیگه اون از

تو قفسه های ذهنم دربیارم دوره اشون کنم دیوونه میشم تو نبودن نقش اول اون خاطره ها

تو تمام مدت این سال ها فقط یه بار بوسیدمش اونم دقیقا که نمیدون

اما حدود دوماه وشاید دوهفته پیش بود خودشم تعجب کرده بود که

که من این کارو کردم

اون وقتا که نبود دلم میخواست گریه کنم اما گاهی وقتها مامان میومد

تو اتاقم و منتظر یه دلیل برای گریه هام بود

خیلی وقتها به خاطر احترام به مامان عشقم رو ترک کردم اما......

الانا دلم میخواد برم لب دریا روی ماسه بشینم وبه دریا نگاه کنم یکی از

دلیل هاش هم اون دفتر خاطرات ِ که تو آب دریا تنها گذاشتمشون

اما کسی این اجازه رو به من نمیده جایی برم

نمیدونم شاید من ...... رو فراموش کردم یا نه اما خیلی روشنه برام

که اون همیشه منو به آسونی فراموش میکنه

بعضی وقتها دلم میخواد در حالی که به آهنگی که دوست دارم

گوش بدم و با کلاه ویه لباس راحت قدم بزنم و فکر کنم وآهنگو زیر لبم زمزمه کنم

بدون اینکه مردم بگن دختر هم دخترای قدیم و کسی باشه که این اجازه

رو به من بده

دلم میخواد با دوستام برم بیرون بدون اینکه احتیاج به دلیل داشته باشه

هرچند چه با دلیل چه بی دلیل اجازه ندارم

بعضی وقتها هم دلم میخواد بدون آرایش بدون اینکه 3 ساعت پای آیینه

بایستم وموهامو درست کنم

از تو کمد یه مانتوی آزاد و راحت  بگیرم بپوشم وساده برم بیرون ساده به همه چیز نگاه کنم

بدون اینکه حتی دوستای خودم بگن کیف لوازم آرایشتو گم کردی

یا اینکه کسی مسخره کنه

اما خیلی کم جرات میکنم اینجوری برم بیرون

آخه اونوقت بعضی ها یه جور نگاه میکنن انگار شاخ دارم

موندم تا کی میخوایم برا دیگران زندگی کنیم یکیش خود من

دو هفته شده که یه پاکت سیگار ته کیفم خودنمایی میکنه

اما هنوز بهش دست نزدم که ببینم همونجوری که میگن

آرامش میده یا نه

باید یه جای دیگه بذارمش ممکنه مثل همیشه بابا تو کیفم رو ببینه

اولین باره به خودم جرات نوشتن واقعیت رو دادم

چند روزی هست که فهمیدم یه کسی هست که یه چند وقتیه منو دوست داره

اما میدونه من دوستش ندارم اما من بهش احترام میزارم و باهاش

مهربونم شاید تو چند روز آینده ترکش کنم

اما شایدم

اما شایدم این کار رو نکردم

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط رنین نظرات ()